سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

هفت ماهگی

سلام عیدت مبارک عزیزم ببخشید که دیر دارم تبریک میگم. این چندوقته بشدت مشغول تمیزکردن خونه، مهمونداری و مهمونی رفتن بودم الان هم شما خوابیدی و من از فرصت استفاده کردم که بیام اینجا امسال اولین سالی بود که کنار سفره هفت سین تو بغلم نشسته بودی و چه حس خوبی بود تحویل سال در کنار تو. از خدا میخوام که همیشه سالم و تندرست باشی و دلمو شاد کنی خاله فاطمه اینا از اصفهان اومده بودن و تو هم با پسرخاله هات سرگرم بودی. هروقت ازت غفلت میکردیم چهاردست و پا میرفتی سمت امیرمهدی و موهاشو می کشیدی اما با محمدمهدی جور بودی واسش می خندیدی. توی شش ماه و نیمگی چهاردست و پا رفتی و همون موقع بود که دیدیم به کمک مبل واسه خودت...
16 فروردين 1394

6 ماهگی و خاله نرگس

عزیزدل مامانی، عشق مامانی، نفس مامانی، سلام جمعه ی گذشته 6 ماهت پر شد. خاله نرگس پیشمون بود و به مامانی کمک کرد تا واست کیک پختم. از همون روز شروع کردم به غذای کمکی و خداروشکر تو هم با اشتیاق میخوری خیلی ذوق میکنم وقتی غذاخوردنتو می بینم... شنبه با خاله بردیمت واسه واکسن و خداروشکر زیاد اذیت نشدی خاله نرگس 9 روز پیشمون بود و کلی خوش گذشت. کلی باهات بازی کرد و به مامانی کمک کرد تا تمیزکاری عید و انجام بده. خاله خیلی خیلی ممنون. خیلی دوست داریم جدیدا موقع شیرخوردن حسابی به مامانی چنگ میندازی و حسابی مامانی دردش میاد ولی خب چون میدونه تو دوست داری اینکارو تحمل میکنه تا راحت شیرتو بخوری دقیقا توی 6 ماه و 7 ر...
16 اسفند 1393

سینه خیز رفتن محمدپارسا

سلام سلام مامانی ببخش که فرصت نکردم زودتر بیام و خاطراتتو واست ثبت کنم... ماشالله روز به روز شیرین تر میشی و با کارهای جدیدت دلمونو میبری الان واسه خودت خوابیدی و من از همین فرصت استفاده کردم که بیام وبلاگتو آپ کنم. دقیقا وقتی 5 ماه و 5 روزت بود سینه خیز رفتی.... مبارکه عزیزم.... بهت افتخار میکنم خیلی کنجکاوی و دوست داری هرچیزی رو که میبینی لمس کنی. شدیدا به انواع سیم و نخ و طناب و .... علاقه داری و حسابی باهاشون کلنجار میری عکسهای این ماهتو توی پست بعدی میذارم. راستی به یمن مبارکی قدمت داریم صاحبخونه میشیم.... خدایا واسه تمام نعمتهایی که دادی شکر   ...
26 بهمن 1393

واکسن چهارماهگی

تربچه ی مامانی سلام دو روز پیش باهم رفتیم بهداشت و واکسنتو زدیم. قرار بود بابایی فرداشو مرخصی بگیره و باهامون بیاد. بهداشت نزدیک خونمونه و من با خودم فکر کردم که میتونم تنهایی شما رو ببرم یا نه. تصمیم گرفتم که به خودم جرات بدم و شمارو تنهایی ببرم. اولش خیلی استرس داشتم و نگران بودم از اینکه شما اونجا گریه کنی و نتونم آرومت کنم. اما خدا کمکم کرد و توهم خیلی با مامانی همکاری کردی و فقط یه کوچولو گریه کردی و سریع آروم شدی. این عکسته مال وقتی که آماده شده بودی که بریم بهداشت: اینجا هم تازه برگشته بودیم و شما مشغول بازی بودی : اینم یه کیک ساده و کوچولو به مناسبت چهارماهگی پسر گلم: عزیزم خیلی دوست داریم و روز به...
10 دی 1393

خاطره ی زایمان طبیعی من

خاطره زایمان طبیعی من جمعه هفت شهریور بود که محمد بهم گفت نظرش عوض شده و بهتره که برم سزارین کنم. نمیدونم چرا دقیقه ی نودی نظرش عوض شده بود اونی که چقدر از زایمان طبیعی تعریف می کرد الان می گفت زایمان طبیعی تو ایران به درد نمی خوره و برو سزارین کن که راحت تری و کمتر اذیت میشی. هفته ی 35 که پیش دکترم رفته بودم ازش نامه ی طبیعی گرفته بودم و قرار بود یکشنبه عصر که دوباره پیشش نوبت داشتم ازش نامه ی سزارین بگیرم. محمد دوست داشت توی هفته ی کرامت (فاصله ی بین میلاد حضرت معصومه و امام رضا (ع)) زایمان کنم و می خواستیم از خانم دکتر تقاضا کنیم که جمعه ی هفته ی دیگه یعنی 14 شهریورعملم کنه. همون شب مامانم بهم زنگ زد و بهش گفتم محمد مثل اینکه خیلی نگرا...
1 دی 1393

اندر حکایات لثه گیر ...

سلام مامانی این روزها لثه هات بشدت میخاره و تو با حرص هرچی که دم دستت بیاد و میکنی تو دهنت... اینجا مشغول فکر کردن و خوردن دستهای کوچولوت هستی : تازگی ها یاد گرفتی که خودت لثه گیرتو بذاری تو دهنت . اما چون دایره شکله قیافه ت خیلی بامزه میشه موقع خوردنش. یه جورایی باش حسابی درگیر میشی اینم شواهدش: ان شالله هرچه زودتر دندوناتو دربیاری و راحت بشی ...
27 آذر 1393