هفت ماهگی
سلام عیدت مبارک عزیزم ببخشید که دیر دارم تبریک میگم. این چندوقته بشدت مشغول تمیزکردن خونه، مهمونداری و مهمونی رفتن بودم الان هم شما خوابیدی و من از فرصت استفاده کردم که بیام اینجا امسال اولین سالی بود که کنار سفره هفت سین تو بغلم نشسته بودی و چه حس خوبی بود تحویل سال در کنار تو. از خدا میخوام که همیشه سالم و تندرست باشی و دلمو شاد کنی خاله فاطمه اینا از اصفهان اومده بودن و تو هم با پسرخاله هات سرگرم بودی. هروقت ازت غفلت میکردیم چهاردست و پا میرفتی سمت امیرمهدی و موهاشو می کشیدی اما با محمدمهدی جور بودی واسش می خندیدی. توی شش ماه و نیمگی چهاردست و پا رفتی و همون موقع بود که دیدیم به کمک مبل واسه خودت...
محمدپارسا به روایت تصویر
خودمونیم ها صورتی چقدر بهت میاد عاشق اینطوری خوابیدنتم به دستگیره کمد هم رحم نمی کنی و میخوریش چندلحظه خودت ایستادی قربون غذاخوردنت برم مامانی زیارت قبول خوش تیپ ...
6 ماهگی و خاله نرگس
عزیزدل مامانی، عشق مامانی، نفس مامانی، سلام جمعه ی گذشته 6 ماهت پر شد. خاله نرگس پیشمون بود و به مامانی کمک کرد تا واست کیک پختم. از همون روز شروع کردم به غذای کمکی و خداروشکر تو هم با اشتیاق میخوری خیلی ذوق میکنم وقتی غذاخوردنتو می بینم... شنبه با خاله بردیمت واسه واکسن و خداروشکر زیاد اذیت نشدی خاله نرگس 9 روز پیشمون بود و کلی خوش گذشت. کلی باهات بازی کرد و به مامانی کمک کرد تا تمیزکاری عید و انجام بده. خاله خیلی خیلی ممنون. خیلی دوست داریم جدیدا موقع شیرخوردن حسابی به مامانی چنگ میندازی و حسابی مامانی دردش میاد ولی خب چون میدونه تو دوست داری اینکارو تحمل میکنه تا راحت شیرتو بخوری دقیقا توی 6 ماه و 7 ر...
سینه خیز رفتن محمدپارسا
سلام سلام مامانی ببخش که فرصت نکردم زودتر بیام و خاطراتتو واست ثبت کنم... ماشالله روز به روز شیرین تر میشی و با کارهای جدیدت دلمونو میبری الان واسه خودت خوابیدی و من از همین فرصت استفاده کردم که بیام وبلاگتو آپ کنم. دقیقا وقتی 5 ماه و 5 روزت بود سینه خیز رفتی.... مبارکه عزیزم.... بهت افتخار میکنم خیلی کنجکاوی و دوست داری هرچیزی رو که میبینی لمس کنی. شدیدا به انواع سیم و نخ و طناب و .... علاقه داری و حسابی باهاشون کلنجار میری عکسهای این ماهتو توی پست بعدی میذارم. راستی به یمن مبارکی قدمت داریم صاحبخونه میشیم.... خدایا واسه تمام نعمتهایی که دادی شکر ...
واکسن چهارماهگی
تربچه ی مامانی سلام دو روز پیش باهم رفتیم بهداشت و واکسنتو زدیم. قرار بود بابایی فرداشو مرخصی بگیره و باهامون بیاد. بهداشت نزدیک خونمونه و من با خودم فکر کردم که میتونم تنهایی شما رو ببرم یا نه. تصمیم گرفتم که به خودم جرات بدم و شمارو تنهایی ببرم. اولش خیلی استرس داشتم و نگران بودم از اینکه شما اونجا گریه کنی و نتونم آرومت کنم. اما خدا کمکم کرد و توهم خیلی با مامانی همکاری کردی و فقط یه کوچولو گریه کردی و سریع آروم شدی. این عکسته مال وقتی که آماده شده بودی که بریم بهداشت: اینجا هم تازه برگشته بودیم و شما مشغول بازی بودی : اینم یه کیک ساده و کوچولو به مناسبت چهارماهگی پسر گلم: عزیزم خیلی دوست داریم و روز به...
خاطره ی زایمان طبیعی من
خاطره زایمان طبیعی من جمعه هفت شهریور بود که محمد بهم گفت نظرش عوض شده و بهتره که برم سزارین کنم. نمیدونم چرا دقیقه ی نودی نظرش عوض شده بود اونی که چقدر از زایمان طبیعی تعریف می کرد الان می گفت زایمان طبیعی تو ایران به درد نمی خوره و برو سزارین کن که راحت تری و کمتر اذیت میشی. هفته ی 35 که پیش دکترم رفته بودم ازش نامه ی طبیعی گرفته بودم و قرار بود یکشنبه عصر که دوباره پیشش نوبت داشتم ازش نامه ی سزارین بگیرم. محمد دوست داشت توی هفته ی کرامت (فاصله ی بین میلاد حضرت معصومه و امام رضا (ع)) زایمان کنم و می خواستیم از خانم دکتر تقاضا کنیم که جمعه ی هفته ی دیگه یعنی 14 شهریورعملم کنه. همون شب مامانم بهم زنگ زد و بهش گفتم محمد مثل اینکه خیلی نگرا...
محمدپارسا کتاب خون شده
چندروز پیش داشتم واست کتاب میخوندم که بدفعه کتاب و از دست مامانی گرفتی و خوذت مشغول کتاب خوندن شدی. (البته به تعبیر من ) و بالاخره کتاب به خوبی توی دستات فیت شد ...
اندر حکایات لثه گیر ...
سلام مامانی این روزها لثه هات بشدت میخاره و تو با حرص هرچی که دم دستت بیاد و میکنی تو دهنت... اینجا مشغول فکر کردن و خوردن دستهای کوچولوت هستی : تازگی ها یاد گرفتی که خودت لثه گیرتو بذاری تو دهنت . اما چون دایره شکله قیافه ت خیلی بامزه میشه موقع خوردنش. یه جورایی باش حسابی درگیر میشی اینم شواهدش: ان شالله هرچه زودتر دندوناتو دربیاری و راحت بشی ...



